بعد از ۹۱۵ روز!

درخواست حذف این مطلب

فکر می ساختن و نگه داشتن خاطرات خوب با ح شدنی است و می تواند برای ح نیز مطلوب باشد. فکر می می توانیم برای ایجاد رابطه ای سازنده تلاش کنیم...

گاهی اگر بایدِ منتهی شدن به ازدواج رو از روی رابطه برداریم و بار رابطه رو سبک کنیم، محصول خوبی به بار میشینه و میشه طعم آرامش و پیشرفت در رابطه ای موفق رو چشید...

هرچند چون اینجا ایرانه، روان شناس های ایرانی روی چنین رابطه ای خط قرمز می کشن و شعار یا مرگ یا ازدواج سر میدن.

بهرحال نشد؛ چراکه رابطه در نظر او پرخطرتر یا بی فایده تر از آن بود که میلی به آزمودن دوباره برایش باقی بگذارد.

اتفاق ناخوبی که افتاد این بود که باز خودم رو ته چاه طردشدن دیدم و درد در سراسر وجودم پیچید.  ط. گفته بود که از چنین موقعیت هایی پرهیز کنم، اما گویا بی احتیاطی و با وجود احتمال بسیار برای پاسخ منفی، طرح موضوع ...

چه کنم؟ از ریسک هراسی ندارم  و تبعاتش را هرچند دردناک می پذیرم 

شب... جاده... دریا

درخواست حذف این مطلب

شب!

جاده!

می روم به سمت دریا بعد از سالها.. .!

چه لذت بخشه گوش سپردن به چارتار بعد از سالها..

نداری... خبر ز حال من نداری...

#

سوختم سوختم من از غم

دل او پیِ یار دیگری بود
که عمر رویای من به سر رسید

باختم باختم من به او
همه ی عمرِ دلدادگی را
که غربت به خانه ام سرک کشید

خسته م از دست روزگار
آسمون تو هم با من ببار
چشم من مونده خیره به راه
من شبم ، در حسرت ماه

۲۰ دقیقه ۲۴ اسفند ۹۶

ذوق زندگی

درخواست حذف این مطلب

✓ آنچه مرا به ذوق می آورد چیست؟

✓ دنیا تزاحم ناقص هاست. همیشه گوشه کار می لنگد.  


دریای سرد و وشان را دیدم. در مجموع سفر خوبی بود. همه لحظاتش جدید بود و البته خوش بود. 

از صبح حال خوبی ندارم. به قول ز از دنده چپ بلند شدم. حوصله ندارم. دلم میخواد برم لباس ب م، اما رمق ندارم. مدام بدنم گرم و سرد میشه. بخشی  از حال ناخوبم مربوط به تغییرات فیزیولوژیکی است... تو این شرایط دلم یک آغوش مهربان و بی چشمداشت میخواد، یک آغوش مادرانه یا شاید عاشقانه... آیا هیچ وقت رخ نخواهد داد؟؟


احساس دلتنگی دارم، دلتنگی برای خودم و همه عواطف و احساساتم. دلتنگ ز کوچولوی درونم تا در آغوشش بگیرم محکم و ببوسمش و همه زخم هایش را نوازش کنم.


همچنان قوی ترین خواسته، درونم همان مردن و نبودن است. حوصله زندگی را ندارم. حوصله هیچ تلاش و خواستنی را ندارم. هیچ چیز حالم را خوب نمیکند، فقط میتوانم گاهی فرار کنم از این حال، به طور موقت... 



دوباره عبور

درخواست حذف این مطلب

دل می بندم و به سرعت نور دل می کنم و آدم ها از چشمم می افتند... تنها با مقادیر درخورتوجهی از تسامح میتونم مدتی با ی در ارتباط عاطفی بمونم که اون هم به سختی به چهل روز می رسه.تقریبا از ارتباط با هیچ روحم اقناع نمی شه. در یک دنیای موازی شاید فقط با ف به اون حد اقناع می رسم. با ف انتظارها به صفر می رسه و صرف بودنش اقناعم می کنه. اما حیف که تحقق خارجی نداره... ف حقیقی مدت هاست دیگر محبوبم نیست،تنها گاهی سایه اش از پس ذهنم عبور می کنه.

اصلی که در سالهای اخیر در من شکل گرفت، گریز از روابط یک طرفه بود، هر رابطه ای که به نوعی بوی یک طرفه بودن ازش بیاد، حالم رو بهم می زنه. 

ازدواج و سالهای متمادی ماندن با ی، از معماهای اصلی ذهنم در زمینه روابط هست. تنها ی که مدت زیادی بر این باور بودم که میتونم باهاش زندگی کنم ف بود، چقدر دلتنگشم! نه برای ف حقیقی سال ۹۶، برای ف ای که در ذهنم دارم و همواره مخاطب تغزلهایم در دنیایی موازی است...

من آدم ساده ای هستم، ساده می نویسم، ساده ارتباط برقرار می کنم، ساده دل می کنم و ساده عبور می کنم.


دوباره و برای آ ین بار ازت عبور غریبه آشنا! 


جاده بی تو اما با تو...

درخواست حذف این مطلب

...

سوختم سوختم من از غم

دل او پیِ یار دیگری بود
که عمر رویای من به سر رسید

باختم باختم من به او
همه ی عمرِ دلدادگی را
که غربت به خانه ام سرک کشید

خسته م از دست روزگار
آسمون تو هم با من ببار
چشم من مونده خیره به راه
من شبم ، در حسرت ماه

....

شب... جاده...

درخواست حذف این مطلب

شب!

جاده!

موسیقی.... چارتار... نداری... خبر ز حال من نداری...

و تویی که در این موقعیت بی ربط تو وجودم بیش از هر و هر چیز زنده ای!

#

می روم به سمت دریا بعد از سالها... شاید بتونم یادت رو بسپارم به موج ها...

۲۰ دقیقه ۲۴ اسفند ۹۶

جاده بی تو اما با تو...

درخواست حذف این مطلب

...

سوختم سوختم من از غم

دل او پیِ یار دیگری بود
که عمر رویای من به سر رسید

باختم باختم من به او
همه ی عمرِ دلدادگی را
که غربت به خانه ام سرک کشید

خسته م از دست روزگار
آسمون تو هم با من ببار
چشم من مونده خیره به راه
من شبم ، در حسرت ماه

....

تخیلات ساده ۱

درخواست حذف این مطلب

مثلا یه چهارشنبه سوری با تو می رفتیم بیرون، توی این شلوغیا! 

#

مثلا چند روز می رفتیم شمال!

#

مثلا می رفتیم تئاتر «چشمهایی که مال توست».

مثلا تو خونه با هم می دیدیم، با آرامش، بدون اینکه نگران چیزی باشیم...

#

مثلا تو خونه با هم  به کارهای علمی مون می رسیدیم، هر ی پای لپ تاپ خودش... مثلا برای خودمون چای می ریختم :)

#

و مثلاهای ساده بسیار دیگه ای که تحقق آسانی دارند، اگر سخت نگیری؛ اما الان محکومند به نیستی و سبب حقیقی این محکومیت رو نمیدونم...

مگر زندگی همین اتفاق های ساده نیست که با در کنار هم بودن خاص و لذت بخش میشوند...؟!

تله

درخواست حذف این مطلب

گاهی این فرضیه در ذهنم شکل می گیرد که هردوی ما مایلیم خواهنده باشیم؛ ی را بخواهیم و او تا حدی so so باشد. اینجاست که مدت زیادی می مانیم و می خواهیم. اما  اگر خواسته شویم، اغلب پس می زنیم. وارد شدن و ماندن در رابطه ای که طرفمان ما را سفت و سخت می خواهد، برایمان مطلوب نیست... در سال های اخیر خیلی سعی گرفتار این تله نشوم و بیش از خواستن هایم، به خواسته شدن هایم توجه کنم... و چه بهشتی خواهد بود آنجا که هم بخواهی و هم خواسته شوی...

بی عشق زیستن را جز نیستی چه نام است؟

درخواست حذف این مطلب

سه تا مقاله رو ب فرستادم رفت. خیلی کند پیش میرم. انگار همه جوره کش میام. اضطراب دارم. حالم خوب نیست. دارم با ویرایش شکنجه میشم. تازه آماده چکیده مبسوط  اون مقاله و برگردوندنش به انگلیسی هم مانده. استرس اون رو هم دارم. میخوام بالا بیارم از اینهمه کار به تعویق افتاده.

کتابهای کتابخونه هم باز مهلتش گذشت. نمیدونم چرا نوتیف ربات میوت شده بود واقعا نمیدونم و خیلی از این اتفاق عصبانی شدم.با شرمندگی  زنگ زدم، رییس کتابخونه گفت یه کاری میکنه. هنوز که کاری نکرده. برای این هم کلی استرس کشیدم و چلونده شدم. هر بار گوشی رو برداشتم تپش قلب خفم کرد...

برای هزینه مقاله زنگ زدم به اتاق تو ؛ جواب نداد، نبود. برای اونم باز کلی استرس کشیدم. چرا اوضاع اینجوریه؟ من میمیرم با این حجم استرس که!

باید خوب شم! تنها راهش اینه که بگم به درک!

خ معتقده که من یه موجود وابسته ام. یعنی من تا حالا عاشق نبودم؟ وابسته بودم فقط؟ پذیرش و هضمش سخته و حتی به نظرم میاد این فرضیه شتاب زده و تا حدی بی رحمانه ست. سیگار کشیدم دوتا. سیگار خوبم نمیکنه. قبلا خوبم میکرد. ولی الان فقط حس میکنم دارم مزه زهرمار رو تحمل می کنم. اما بازم میکشم... آروم نیستم.

 نمیفهمم یعنی هر عشقی رو که بهش نرسی اسمش میشه وابستگی؟ اعتیاد؟ عادت؟ چرا عشق رو انقدر ببریم بالا و افلاطونیش کنیم. هر دلتنگی ای دلیل بر وابستگیه؟ عاشق شدن یعنی چسبندگی؟ آیا برای ترک عشق باید حتما لجن کنیم؟؟ بگیم عاشق نبودی نیستی! وابسته ای!؟؟

شاید اصلا اهمیتی نداره که خ چه فکری میکنه و مجبور نیستم هی حرفشو تو ذهنم مرور کنم... فقط کافیه سراغ ی که به هر دلیل میلی به رابطه نداره، نرم چون این رفتن هرگز ثمربخش نخواهد بود. بله! مسئله اینه! 


بعد از ۹۱۵ روز!

درخواست حذف این مطلب

ذهنم به ساختن و نگهداشتن خاطرات خوب با ح نیاز داشت، به تلاش برای ساختن رابطه ای سازنده.

فکر می و همچنان فکر می کنم این کار شدنی بود و می توانست برای ح نیز مطلوب باشد.

گاهی اگر بایدِ منتهی شدن به ازدواج رو از روی رابطه برداریم و بار رابطه رو سبک کنیم، محصول خوبی به بار میشینه و میشه طعم آرامش و پیشرفت در رابطه ای موفق رو چشید...

هرچند چون اینجا ایرانه، روان شناس های ایرانی روی چنین رابطه ای خط قرمز می کشن و شعار یا مرگ یا ازدواج سر میدن.

بهرحال نشد؛ چراکه رابطه در نظر او پرخطرتر یا بی فایده تر از آن بود که میلی به آزمودن دوباره برایش باقی بگذارد.

اتفاق ناخوبی که افتاد این بود که باز خودم رو ته چاه طردشدن دیدم و درد در سراسر وجودم پیچید.  ط. گفته بود که از چنین موقعیت هایی پرهیز کنم، اما گویا بی احتیاطی و با وجود احتمال بسیار برای پاسخ منفی، طرح موضوع ...

چه کنم؟ از ریسک هراسی ندارم  و تبعاتش را هرچند دردناک می پذیرم 

فلسفه جذبه :)

درخواست حذف این مطلب

گاهی در مواجهه با پوسته یا به عبارتی لایه بیرونی وجود آدمها، مجذوب آنها می شویم, اما بعد از آنکه پوسته شکافته می شود، جذ ت نخست از بین می رود. گاهی هم پوسته را می بینیم و مجذوب می شویم، اما امکان شکافتن پوسته و واکاوی وجود محبوب را نداریم؛ اینجاست که متوقف می شویم و شاید مدتها مجذوب پوسته شناخته نشده باقی بمانیم. واقعیت این است که هر گاه پوسته شکافته شود، جذبه از بین می رود و عقلانیت و منطق حکم فرما می شود. آنگاه می توانیم تصمیم بگیریم که بمانیم و رابطه را بسازیم یا از او عبور کنیم.

پس اگر مجذوب پوسته افراد شدیم و راهی برای شکافتن پوسته نداشتیم، منطق حکم می کند که عبور کنیم و مسحور جذبه شدت یافته ی ناشی از منع نشویم.

با دلبر دیوانه...

درخواست حذف این مطلب

وداع با پاییز را علیرضا حیدری می نوازد و آغوشم تو را کم دارد... نمی دانم این خواستن محکوم به کدام تحلیل روان شناسی ست... اما تو را... چون تو سرسختی و من دیوانه ی این سرسختی و دیوانگی...

مود اغلب روزها

درخواست حذف این مطلب

دنبال معنا گشتم، کافی یا غیرکافی اش را نمی دانم، اما معنایی نیافتم و خودم نیز نتوانستم معنایی بسازم. متنی می خواندم در اینستا از دختری که سرطان سختی رو از سر گذراند بود و میگفت در اولین روز شیمی درمانی تو آینه به خودش گفته: من از تو هیچ نخواهم جز آنکه دیر بپایی! واقعا چرا او ماندن در این دنیا رو میخواد و من رفتن و تموم شدن همه چیز. چه چیزی او رو به زندگی علاقمند می کنه؟

آنچه که مانع رفتن من میشه ترسه! ترس از اینکه مبادا بعد از مردن سختی ها  و نکبت های دنیا به شکل دیگه ادامه پیدا کنه. فقط همین. 

روزهای خوش شاید بیان، اگر بنویسمش، دفاع کنم، کار کنم، مستقل بشم، برم از ایران و در این مدت عواطف و تمایلات احساسیم رو بریزم تو زباله دان تاریخ زندگیم. نمیدونم میتونم این مسیر رو طی کنم یا نه، با این روان رنجور و آسیب دیده 

من اغلب روزها مرده ام و از تمام هستی بیزارم.. . 

پ.ن: چه اهمیتی داره که چه ی نوشته هاتو میخونه؟ غریبه ترین آدم؟ نزدیک ترین؟ معشوقت؟ عاشقت؟ دشمنت؟ هیییییچ اهمیتی نداره کی میخونه تا وقتی که خواننده نخواد باهات ارتباط برقرار کنه! مهم ارتباطه! اگر ارتباط نباشه خوانده سگ یا انسان چه فرقی می کنه؟ به همین دلیل هیچ وقت دنبال پیدا آی پی بازدیدکننده های وبلاگم نبودم و ازهمین رو اصلا نمیتونم درک کنم دغدغه افرادی رو که حتا سعی دارن بفهمن چه ی پروفایل تلگرامشون رو میبینه! واقعا ثمره ی این تعقیب چیه؟ اینکه بفهمیم چقدر محبوبیم یا نیستیم؟ چقدر مورد توجهیم؟؟؟ خب فایده این کشف چیه اگر قرار نباشه در پی اش ارتباط حقیقی و ملموسی برقرار بشه؟ این سطح نازل دغدغه برام قابل درک نیست.

ز من می گریزی...

درخواست حذف این مطلب

متن ترانه ز من میگریزی از سپنتا مجتهدزاده


ز من میگریزی سر مگر

به کامم نگردی ی مگر
تا کی ز پی ات گردم به جهان
تا کی ز غمت نالد دل و جان
نت به بختم گرم اختری
نمانی به شامم شه مگر
تا کی تو زنی آتش به نهانم
*
پری زاد قصه های منی
سبب ساز غصه های منی
در خیالم شب ها بینمت چون رویا
ندیدم در آدمی و پری
ی همرنگت به جلوه گری
امان بر من چو می گذری
بگیری کاش از دلم خبری
ندیده ام نشان ز یاریت
رسیده ام به جان ز یاریت...
*
*

تخیلات ساده ۱

درخواست حذف این مطلب

مثلا یه چهارشنبه سوری با تو می رفتیم بیرون، توی این شلوغیا! 

#

مثلا چند روز می رفتیم شمال!

#

و مثلاهای ساده بسیار دیگه ای که تحقق آسانی دارن اگر سخت نگیری اما الان محکومند به نیستی و سبب حقیقی این محکومیت رو نمیدونم...

معجزه رخ نداد

درخواست حذف این مطلب

هیچ معجزه ای به فریادم نرسید. ب به این نتیجه رسیدم که از پس ویرایش 50 صفحه ترجمه برنمیام. چون ترجمه بسیار افتضاح بود و یک مترجم - ویراستار باید اون رو ویرایش می کرد. با صحبت و کار رو بعد از یک ماه برگردوندم. برگردوندن کار بعد از یک ماه واقعا خج آور است 

مقالات مجله هم همچنان در مرحله مقاله سوم مونده. پای کار بند نمیشم! کاش در مضیقه زمانی نبودم. کاش زودتر بفرستم و از این استرس خلاص شم. فردا هم باید گوشی را خاموش کنم 

امشب باید دو مقاله نیمه را تمام کنم بفرستم بره. هر وقت فرستادم خبر میدم!

بی عشق زیستن را جز نیستی چه نام است؟

درخواست حذف این مطلب

سه تا مقاله رو ب فرستادم رفت. خیلی کند پیش میرم. انگار همه جوره کش میام. اضطراب دارم. حالم خوب نیست. دارم با ویرایش شکنجه میشم. تازه آماده چکیده مبسوط  اون مقاله و برگردوندنش به انگلیسی هم مانده. استرس اون رو هم دارم. میخوام بالا بیارم از اینهمه کار به تعویق افتاده.

کتابای کتابخونه هم باز مهلتش گذشت. نمیدونم چرا نوتیف ربات میوت شده بود واقعا نمیدونم و اعصابم خیلی خورد شد.با شرمندگی  زنگ زدم رییس کتابخونه گفت یه کاری میکنه. هنوز که کاری نکرده. برای این هم کلی استرس کشیدم و چلونده شدم. هر بار گوشی رو برداشتم تپش قلب خفم کرد...

برای هزینه مقاله زنگ زدم به اتاق تو ؛ جواب نداد، نبود. برای اونم باز کلی استرس کشیدم. چرا اوضاع اینجوریه؟ من میمیرم با این حجم استرس که!

باید خوب شم! تنها راهش اینه که بگم به درک!

خ معتقده که من یه موجود آویزونم. یعنی من تا حالا عاشق نبودم؟ چسبیده بودم فقط؟ یه موجود چسبیده؟ واژه چسبیده انگار بهتر از آویزونه. سیگار کشیدم دوتا. سیگار خوبم نمیکنه. قبلا خوبم میکرد. ولی الان فقط حس میکنم دارم مزه زهرمار رو تحمل می کنم. اما بازم میکشم... آروم نیستم.

 نمیفهمم یعنی هر عشقی رو که بهش نرسی اسمش میشه چسبندگی؟ اعتیاد؟ عادت؟ ولی اون مطلوب من بود و هست شاید... چرا عشق رو انقدر ببریم بالا و افلاطونیش کنیم. هر دلتنگی ای میشه چسبندگی؟ عاشق شدن یعنی چسبندگی؟ برای ترک عشق ممنوعه باید حتما لجن کنیم؟؟ بگیم عاشق نبودی نیستی! آویزونی؟؟

شاید اصلا اهمیتی نداره که خ چه فکری میکنه و مجبور نیستم هی حرفشو تو ذهنم مرور کنم... فقط کافیه سراغ ف نرم چون این رفتن دردی رو درمان نمیکنه. مسئله اینه! 


خبر خوب

درخواست حذف این مطلب

با تماس گرفتم و گفتم مقاله پذیرش گرفته و خیلی سریع گفت هزینه رو پرداخت میکنه. خوشحال شدم. امیدوارم زودتر پرداخت کنه.

الان مشغول آماده چکیده مبسوط شدم. خیلی سخت نبود. البته به انگلیسی برگردوندنش مونده...

*

 خوبه که هر روز دغدغه کار دارم. اگر آرامش داشتم و کارهام به موقع و رو روال بود خیلی بهتر میشد. 

به هر حال باید کار کرد. نمیشه که بی کار موند. اما این فشار و اجبار به انجام کار در وقت محدود منو میکشه! هرچند وقتی هم که فرصت دارم و آرامش برقراره کار نمی کنم! ـخه چرا من اینجوریم؟

دیدار با ح بعد از ۹۰۰ و روز!

درخواست حذف این مطلب

ذهنم به ساختن و نگهداشتن خاطرات خوب با ح نیاز داشت، به تلاش برای ساختن رابطه ای سازنده.

فکر می و همچنان فکر می کنم این کار شدنی بود و می توانست برای ح نیز مطلوب باشد.

گاهی اگر بایدِ منتهی شدن به ازدواج رو از روی رابطه برداریم و بار رابطه رو سبک کنیم، محصول خوبی به بار میشینه و میشه طعم آرامش و پیشرفت در رابطه ای موفق رو چشید...

هرچند چون اینجا ایرانه، روان شناس های ایرانی روی چنین رابطه ای خط قرمز می کشن و شعار یا مرگ یا ازدواج سر میدن.

.

بهرحال نشد و کار در نظر یار پرخطرتر از این بود که میلی به ریسک برایش باقی بماند. کمی حق میدهم، اما اتفاق ناگواری که افتاد این بود که باز خودم رو ته چاه طردشدن دیدم و درد در سراسر وجودم پیچید.

ط. گفته بود که از چنین موقعیت هایی پرهیز کنم، اما گویا من کمی بی احتیاطی و جایی که احتمال پاسخ منفی بسیار زیاد بود، طرح موضوع ...

معجزه رخ نداد

درخواست حذف این مطلب

هیچ معجزه ای به فریادم نرسید. ب به این نتیجه رسیدم که از پس ویرایش 50 صفحه ترجمه برنمیام. چون ترجمه بسیار افتضاح بود و یک مترج - ویراستار باید اون رو ویرایش می کرد. با صحبت و کار رو بعد از یک ماه برگردوندم. برگردوندن کار بعد از یک ماه واقعا خج آور است 

مقالات مجله هم همچنان در مرحله مقاله سوم مونده. پای کار بند نمیشم! کاش در مضیقه زمانی نبودم. کاش زودتر بفرستم و از این استرس خلاص شم. فردا هم باید گوشی را خاموش کنم 

امشب باید دو مقاله نیمه را تمام کنم بفرستم بره. هر وقت فرستادم خبر میدم!

22 مهر

درخواست حذف این مطلب

 جلسه اول کلاس تنبور رو رفتم. تنبور رو برای اولین بار گرفتم دستم. دوسش داشتم... می خوام باهاش بمونم... بشه مونسم... انیسم... عشقم

و چقدر آروم و مهربان و عزیز است. کاملا دوست داشتنی. آرووووم، با اون نگاه خنثی اما نافذ، دستای گوشتی و تپل. تو یک ربع بهم درس داد بعد 45 دقیقه تو یه اتاق نشستم و تمرین .

معجزه میخوام

درخواست حذف این مطلب

مدام دل می خواد بخورم! 

به برکت مهمونی ب یخچال پر از میوه ست. یه برش بزرگ کیک هم مونده. منم که عاشق کیک هستم مخصوصا اگر کیک تازه و با کیفیت باشه. کلوچه فومن هم هست، کرم کارامل هم هست. بستنی هم هست. الویه هم هست. ماست هم هست. خلاصه یخچال از اون ح هایی داره که کمتر به خودش دیده. تازه تنقلات هم دارم...

ویرایش نمی کنم. یعنی چه اتفاقی میفته با این ویرایشا؟ استرس دارم.

همش گوشی دست می گیرم که استرسم کم شه. سراغ ویرایش میرم میبینم چه سخته ناامید میشم رها میکنم... وقت میخوام! خدایا اگه هستی میشه یه معجزه بفرستی ؟


نمیدونم ی اینها رو میخونه یا نه؟ ولی اگر ی خوند و حوصله داشت یه کامنت حتا حاوی یه نقطه بذاره . ممنون میشم. دلتون شاد باشه همیشه و هیچ وقت حال بد نداشته باشید.

31 روز بعد

درخواست حذف این مطلب

دیروز تولدم بود. 

چهارشنبه 19 مهر و پنجشنبه 20 مهر روزهای خیلی خوبی بودند. 19 مهر از طریق یه تبلیغ ساده و بعد یه تلفن و پیگیری ساده تر با یه آموزشگاه آشنا شدم  و کشیده شدم به اونجا و  دیدم سرزمین آرزوهام اونجاست. سه سال در پی یک نوازنده بودم تا شاید در آن میان چیزی بیاموزم... چهارشنبه به تمام معنا یافتم نه فقط یک نوازنده! مثل ی که در پی نقره باشه و طلا پیدا کنه. خوشحالم؛ هرچند نگرانم، نمیخوام رها کنم، می ترسم چیزی مانع ادامه بشه یا به هر دلیلی دلسرد بشم. 

(اغلب احساس می کنم ی در درونم هست غیر از خودم که من رو اداره می کنه. هر کاری که می خواد میکنه و من فقط نظاره گرش هستم!)

ب اینا آمدند و دومین تجربه مهمانی در خانه عزیزم را داشتم. مبلغ درخور توجهی هدیه گرفتم و قلبم بابت هزینه ای که برای کلاس تنبور کرده بودم آرام گرفت. 

عالی بود ب. خیلی حالم خوب بود و خوب شد! اما الان یک نگرانی دارم و آن هم حجم زیادی از متون ویرایشی است که دستم مانده و انجام ندادم و خیلی خیلی به تاخیر افتاده! استرس دارم وای همون آدمی که میگم درونم هست در این روزها کمترین میزان همکاری رو کرد. حتا همین امروز از صبح کاری نکرد و من فقط نگاهش . حیرونم از اینهمه کار. چندبار در این مدت بخاطر همین کارهایی که قبول و انجامش رو با تاخیر انداختم آرزوی مرگ . ای ی که درون منی! بیا با من بساز! بیا آزارم نده! بیا دوستم باش  ودوستم داشته باش! کمک کن با هم اون کاری رو که بعدش هر دومون شاد بشیم. تو همونی هستی که لذت آنی می خوای، همونی هستی که از سختی فرار می کنی، از کار فرار می کنی، از اضطراب فرار می کنی و منبعشو از بین نمی بری..

.

از اوضاع خونه عزیزم اگه بخوام بگم... که الان شک این مدل جمله بندی درست باشه... خونه مرتب و خیلی تمیز! عاشق این وضعیتش هستم... مثل فردای روزی که ف با دوستش و نامزد و دوست دوستش اومدن. چه روز خوبی بود. من که فقط ف رو میدیدم.

از ف هم باید بنویسم... که ترکش الی الابد. اما تو دلم هنوز زنده ست...

.

برم ویرایش کنم!

تبلت

درخواست حذف این مطلب

آن روزها که دوست داشتم یک تبلت کوچک داشته باشم، فکر می خیلی از کارهایم را می توانم به جای لب تاپ با تبلت انجام دهم. اما الان بعد از شش ماه میبینم اینطور نشده و من همچنان کارهای لب تاپی را با لب تاپ انجام می دهم و فقط کارهایی که قبلا با گوشی انجام می دادم راحت ترشده چون صفحه بزرگتر است. حتی برای نوشتن در وبلاگ هم با لب تاپ شرطی شده ام. باید سعی کنم کارهای بیشتری را با تبلت انجام بدم تا کارها به بهانه سختی دسترسی به لب تاپ عقب نیفتد. الان دارم با تبلت می نویسم. شاید یکی دوبار دیگر هم آن اوایل با تبلت نوشته بودم. به نظرم بسیار راحت و مطلوب است و راضیم.