مود اغلب روزها

درخواست حذف این مطلب
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

تخیلات ساده ۱

درخواست حذف این مطلب
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

شب... جاده... دریا

درخواست حذف این مطلب
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

بُهت

درخواست حذف این مطلب

مثل برخورد پتکی با سرم بود... وحشتناک بود... 

جنایتی با همکاری قربانی...

تعالی و تنزل روح انسان ها انتها ندارد...  

بُهت و سکوت!

بعد از ۹۱۵ روز!

درخواست حذف این مطلب

فکر می ساختن و نگه داشتن خاطرات خوب با ح شدنی است و می تواند برای ح نیز مطلوب باشد. فکر می می توانیم برای ایجاد رابطه ای سازنده تلاش کنیم...

گاهی اگر بایدِ منتهی شدن به ازدواج رو از روی رابطه برداریم و بار رابطه رو سبک کنیم، محصول خوبی به بار میشینه و میشه طعم آرامش و پیشرفت در رابطه ای موفق رو چشید...

هرچند چون اینجا ایرانه، روان شناس های ایرانی روی چنین رابطه ای خط قرمز می کشن و شعار یا مرگ یا ازدواج سر میدن.

بهرحال نشد؛ چراکه رابطه در نظر او پرخطرتر یا بی فایده تر از آن بود که میلی به آزمودن دوباره برایش باقی بگذارد.

اتفاق ناخوبی که افتاد این بود که باز خودم رو ته چاه طردشدن دیدم و درد در سراسر وجودم پیچید.  ط. گفته بود که از چنین موقعیت هایی پرهیز کنم، اما گویا بی احتیاطی و با وجود احتمال بسیار برای پاسخ منفی، طرح موضوع ...

چه کنم؟ از ریسک هراسی ندارم  و تبعاتش را هرچند دردناک می پذیرم 

ذوق زندگی

درخواست حذف این مطلب

✓ آنچه مرا به ذوق می آورد چیست؟

✓ دنیا تزاحم ناقص هاست. همیشه گوشه کار می لنگد.  


دریای سرد و وشان را دیدم. در مجموع سفر خوبی بود. همه لحظاتش جدید بود و البته خوش بود. 

از صبح حال خوبی ندارم. به قول ز از دنده چپ بلند شدم. حوصله ندارم. دلم میخواد برم لباس ب م، اما رمق ندارم. مدام بدنم گرم و سرد میشه. بخشی  از حال ناخوبم مربوط به تغییرات فیزیولوژیکی است... تو این شرایط دلم یک آغوش مهربان و بی چشمداشت میخواد، یک آغوش مادرانه یا شاید عاشقانه... آیا هیچ وقت رخ نخواهد داد؟؟


احساس دلتنگی دارم، دلتنگی برای خودم و همه عواطف و احساساتم. دلتنگ ز کوچولوی درونم تا در آغوشش بگیرم محکم و ببوسمش و همه زخم هایش را نوازش کنم.


همچنان قوی ترین خواسته، درونم همان مردن و نبودن است. حوصله زندگی را ندارم. حوصله هیچ تلاش و خواستنی را ندارم. هیچ چیز حالم را خوب نمیکند، فقط میتوانم گاهی فرار کنم از این حال، به طور موقت... 



جاده بی تو اما با تو...

درخواست حذف این مطلب

...

سوختم سوختم من از غم

دل او پیِ یار دیگری بود
که عمر رویای من به سر رسید

باختم باختم من به او
همه ی عمرِ دلدادگی را
که غربت به خانه ام سرک کشید

خسته م از دست روزگار
آسمون تو هم با من ببار
چشم من مونده خیره به راه
من شبم ، در حسرت ماه

....

تله

درخواست حذف این مطلب

گاهی این فرضیه در ذهنم شکل می گیرد که هردوی ما مایلیم خواهنده باشیم؛ ی را بخواهیم و او تا حدی so so باشد. اینجاست که مدت زیادی می مانیم و می خواهیم. اما  اگر خواسته شویم، اغلب پس می زنیم. وارد شدن و ماندن در رابطه ای که طرفمان ما را سفت و سخت می خواهد، برایمان مطلوب نیست... در سال های اخیر خیلی سعی گرفتار این تله نشوم و بیش از خواستن هایم، به خواسته شدن هایم توجه کنم... و چه بهشتی خواهد بود آنجا که هم بخواهی و هم خواسته شوی...

بی عشق زیستن را جز نیستی چه نام است؟

درخواست حذف این مطلب

سه تا مقاله رو ب فرستادم رفت. خیلی کند پیش میرم. انگار همه جوره کش میام. اضطراب دارم. حالم خوب نیست. دارم با ویرایش شکنجه میشم. تازه آماده چکیده مبسوط  اون مقاله و برگردوندنش به انگلیسی هم مانده. استرس اون رو هم دارم. میخوام بالا بیارم از اینهمه کار به تعویق افتاده.

کتابهای کتابخونه هم باز مهلتش گذشت. نمیدونم چرا نوتیف ربات میوت شده بود واقعا نمیدونم و خیلی از این اتفاق عصبانی شدم.با شرمندگی  زنگ زدم، رییس کتابخونه گفت یه کاری میکنه. هنوز که کاری نکرده. برای این هم کلی استرس کشیدم و چلونده شدم. هر بار گوشی رو برداشتم تپش قلب خفم کرد...

برای هزینه مقاله زنگ زدم به اتاق تو ؛ جواب نداد، نبود. برای اونم باز کلی استرس کشیدم. چرا اوضاع اینجوریه؟ من میمیرم با این حجم استرس که!

باید خوب شم! تنها راهش اینه که بگم به درک!

خ معتقده که من یه موجود وابسته ام. یعنی من تا حالا عاشق نبودم؟ وابسته بودم فقط؟ پذیرش و هضمش سخته و حتی به نظرم میاد این فرضیه شتاب زده و تا حدی بی رحمانه ست. سیگار کشیدم دوتا. سیگار خوبم نمیکنه. قبلا خوبم میکرد. ولی الان فقط حس میکنم دارم مزه زهرمار رو تحمل می کنم. اما بازم میکشم... آروم نیستم.

 نمیفهمم یعنی هر عشقی رو که بهش نرسی اسمش میشه وابستگی؟ اعتیاد؟ عادت؟ چرا عشق رو انقدر ببریم بالا و افلاطونیش کنیم. هر دلتنگی ای دلیل بر وابستگیه؟ عاشق شدن یعنی چسبندگی؟ آیا برای ترک عشق باید حتما لجن کنیم؟؟ بگیم عاشق نبودی نیستی! وابسته ای!؟؟

شاید اصلا اهمیتی نداره که خ چه فکری میکنه و مجبور نیستم هی حرفشو تو ذهنم مرور کنم... فقط کافیه سراغ ی که به هر دلیل میلی به رابطه نداره، نرم چون این رفتن هرگز ثمربخش نخواهد بود. بله! مسئله اینه! 


فلسفه جذبه :)

درخواست حذف این مطلب

گاهی در مواجهه با پوسته یا به عبارتی لایه بیرونی وجود آدمها، مجذوب آنها می شویم, اما بعد از آنکه پوسته شکافته می شود، جذ ت نخست از بین می رود. گاهی هم پوسته را می بینیم و مجذوب می شویم، اما امکان شکافتن پوسته و واکاوی وجود محبوب را نداریم؛ اینجاست که متوقف می شویم و شاید مدتها مجذوب پوسته شناخته نشده باقی بمانیم. واقعیت این است که هر گاه پوسته شکافته شود، جذبه از بین می رود و عقلانیت و منطق حکم فرما می شود. آنگاه می توانیم تصمیم بگیریم که بمانیم و رابطه را بسازیم یا از او عبور کنیم.

پس اگر مجذوب پوسته افراد شدیم و راهی برای شکافتن پوسته نداشتیم، منطق حکم می کند که عبور کنیم و مسحور جذبه شدت یافته ی ناشی از منع نشویم.

مود اغلب روزها

درخواست حذف این مطلب

دنبال معنا گشتم، کافی یا غیرکافی اش را نمی دانم، اما معنایی نیافتم و خودم نیز نتوانستم معنایی بسازم. متنی می خواندم در اینستا از دختری که سرطان سختی رو از سر گذراند بود و میگفت در اولین روز شیمی درمانی تو آینه به خودش گفته: من از تو هیچ نخواهم جز آنکه دیر بپایی! واقعا چرا او ماندن در این دنیا رو میخواد و من رفتن و تموم شدن همه چیز. چه چیزی او رو به زندگی علاقمند می کنه؟

آنچه که مانع رفتن من میشه ترسه! ترس از اینکه مبادا بعد از مردن سختی ها  و نکبت های دنیا به شکل دیگه ادامه پیدا کنه. فقط همین. 

روزهای خوش شاید بیان، اگر بنویسمش، دفاع کنم، کار کنم، مستقل بشم، برم از ایران و در این مدت عواطف و تمایلات احساسیم رو بریزم تو زباله دان تاریخ زندگیم. نمیدونم میتونم این مسیر رو طی کنم یا نه، با این روان رنجور و آسیب دیده 

من اغلب روزها مرده ام و از تمام هستی بیزارم.. . 

پ.ن: چه اهمیتی داره که چه ی نوشته هاتو میخونه؟ غریبه ترین آدم؟ نزدیک ترین؟ معشوقت؟ عاشقت؟ دشمنت؟ هیییییچ اهمیتی نداره کی میخونه تا وقتی که خواننده نخواد باهات ارتباط برقرار کنه! مهم ارتباطه! اگر ارتباط نباشه خوانده سگ یا انسان چه فرقی می کنه؟ به همین دلیل هیچ وقت دنبال پیدا آی پی بازدیدکننده های وبلاگم نبودم و ازهمین رو اصلا نمیتونم درک کنم دغدغه افرادی رو که حتا سعی دارن بفهمن چه ی پروفایل تلگرامشون رو میبینه! واقعا ثمره ی این تعقیب چیه؟ اینکه بفهمیم چقدر محبوبیم یا نیستیم؟ چقدر مورد توجهیم؟؟؟ خب فایده این کشف چیه اگر قرار نباشه در پی اش ارتباط حقیقی و ملموسی برقرار بشه؟ این سطح نازل دغدغه برام قابل درک نیست.

تخیلات ساده ۱

درخواست حذف این مطلب

مثلا یه چهارشنبه سوری با تو می رفتیم بیرون، توی این شلوغیا! 

#

مثلا چند روز می رفتیم شمال!

#

و مثلاهای ساده بسیار دیگه ای که تحقق آسانی دارن اگر سخت نگیری اما الان محکومند به نیستی و سبب حقیقی این محکومیت رو نمیدونم...

معجزه رخ نداد

درخواست حذف این مطلب

هیچ معجزه ای به فریادم نرسید. ب به این نتیجه رسیدم که از پس ویرایش 50 صفحه ترجمه برنمیام. چون ترجمه بسیار افتضاح بود و یک مترجم - ویراستار باید اون رو ویرایش می کرد. با صحبت و کار رو بعد از یک ماه برگردوندم. برگردوندن کار بعد از یک ماه واقعا خج آور است 

مقالات مجله هم همچنان در مرحله مقاله سوم مونده. پای کار بند نمیشم! کاش در مضیقه زمانی نبودم. کاش زودتر بفرستم و از این استرس خلاص شم. فردا هم باید گوشی را خاموش کنم 

امشب باید دو مقاله نیمه را تمام کنم بفرستم بره. هر وقت فرستادم خبر میدم!

خبر خوب

درخواست حذف این مطلب

با تماس گرفتم و گفتم مقاله پذیرش گرفته و خیلی سریع گفت هزینه رو پرداخت میکنه. خوشحال شدم. امیدوارم زودتر پرداخت کنه.

الان مشغول آماده چکیده مبسوط شدم. خیلی سخت نبود. البته به انگلیسی برگردوندنش مونده...

*

 خوبه که هر روز دغدغه کار دارم. اگر آرامش داشتم و کارهام به موقع و رو روال بود خیلی بهتر میشد. 

به هر حال باید کار کرد. نمیشه که بی کار موند. اما این فشار و اجبار به انجام کار در وقت محدود منو میکشه! هرچند وقتی هم که فرصت دارم و آرامش برقراره کار نمی کنم! ـخه چرا من اینجوریم؟

معجزه رخ نداد

درخواست حذف این مطلب

هیچ معجزه ای به فریادم نرسید. ب به این نتیجه رسیدم که از پس ویرایش 50 صفحه ترجمه برنمیام. چون ترجمه بسیار افتضاح بود و یک مترج - ویراستار باید اون رو ویرایش می کرد. با صحبت و کار رو بعد از یک ماه برگردوندم. برگردوندن کار بعد از یک ماه واقعا خج آور است 

مقالات مجله هم همچنان در مرحله مقاله سوم مونده. پای کار بند نمیشم! کاش در مضیقه زمانی نبودم. کاش زودتر بفرستم و از این استرس خلاص شم. فردا هم باید گوشی را خاموش کنم 

امشب باید دو مقاله نیمه را تمام کنم بفرستم بره. هر وقت فرستادم خبر میدم!

22 مهر

درخواست حذف این مطلب

 جلسه اول کلاس تنبور رو رفتم. تنبور رو برای اولین بار گرفتم دستم. دوسش داشتم... می خوام باهاش بمونم... بشه مونسم... انیسم... عشقم

و چقدر آروم و مهربان و عزیز است. کاملا دوست داشتنی. آرووووم، با اون نگاه خنثی اما نافذ، دستای گوشتی و تپل. تو یک ربع بهم درس داد بعد 45 دقیقه تو یه اتاق نشستم و تمرین .

معجزه میخوام

درخواست حذف این مطلب

مدام دل می خواد بخورم! 

به برکت مهمونی ب یخچال پر از میوه ست. یه برش بزرگ کیک هم مونده. منم که عاشق کیک هستم مخصوصا اگر کیک تازه و با کیفیت باشه. کلوچه فومن هم هست، کرم کارامل هم هست. بستنی هم هست. الویه هم هست. ماست هم هست. خلاصه یخچال از اون ح هایی داره که کمتر به خودش دیده. تازه تنقلات هم دارم...

ویرایش نمی کنم. یعنی چه اتفاقی میفته با این ویرایشا؟ استرس دارم.

همش گوشی دست می گیرم که استرسم کم شه. سراغ ویرایش میرم میبینم چه سخته ناامید میشم رها میکنم... وقت میخوام! خدایا اگه هستی میشه یه معجزه بفرستی ؟


نمیدونم ی اینها رو میخونه یا نه؟ ولی اگر ی خوند و حوصله داشت یه کامنت حتا حاوی یه نقطه بذاره . ممنون میشم. دلتون شاد باشه همیشه و هیچ وقت حال بد نداشته باشید.

ظهرانه

درخواست حذف این مطلب

شب ها دیر می خوابم و صبح ها دیر بیدار می شوم. البته صبح که نه، تقریبا ظهر بیدار می شوم و تمام صبحانه هایم به ظهرانه تبدیل شده است. نمی دانم خوب است یا نه؟ اصلا چه ی خوب یا بد را تعیین می کند؟ من صبح ها را دوست دارم. صبح ها نشاط و سرزندگی خاصی در فضا هست و دوست دارم آن فضا را درک کنم. اما خواب را هم خیلی دوست دارم. من سالها از خو دن های طولانی و تا نزدیک های ظهر محروم بودم و حتی گاهی با خشونت بیدار می شدم و قلبم تا مدتها تپش داشت، شاید به این خاطر برای خو دن حریص هستم. اما باید به این باور برسم که دیگر آن روزهای وحشتناک تمام شده و من زندگی آزاد خودم را دارم و خواهم داشت. ی نه زمان را از من می گیرد و نه مکان را و چه بسا کارهای لذت بخش تری از خو دن بتوانم انجام دهم.

امروز هم ۱۱ بیدار شدم و در همان تخت یک ساعتی اینستا را زیر و رو . بعد سم پیام داد و کمی حرف زدیم. اول صبح هم ف پیام داده بود. مهربان است و نمی خواهد ی از او آزرده باشد. 

ساعت ۱ ظهرانه خوردم و قصد دارم سراغ مقاله کذا بروم.

ذهن

درخواست حذف این مطلب

این خانه را ذهن می نامم چون گویی با هربار نوشتن ذهنم را در اینجا شستشو می دهم و با سبکبالی بیشتری اینجا را ترک می کنم.

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

درخواست حذف این مطلب

خانه ام را خیلی دوست دارم. امیدوارم خانه بعدی ام از اینجا بهتر باشد.  خانه ام را س اند برای یافتن مستاجر جدید. این را که شنیدم انگار دلم هوری ریخت. بغضی در آن اعماق ابراز وجود کرد. به نظرم اینها همان درد تغییر است. 

کرخت و سستم. آشپزخانه پر از ظرف شده و هنوز غذایی درست ن و ناهار نخوردم.

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم!

بس!

درخواست حذف این مطلب

از احساسم بگم از رابطه... رابطه ها. چقدر خودم بودن و خودم راحت است و بی دغدغه. با تمام علاقه ای که به ف دارم اما اغلب احساس خوبی از ارتباط یا صحبت با او پیدا نمی کنم. مدت هاست این مسأله آزارم می دهد. خسته و کلافم از اقناع نشدن، از بی مهری، از برهوت اطرافم. از آرامشی که دنبالشم و به دست نمیاد، از صمیمیتی که دنبالشم و حاصل نمیشه، از جمع دوستانه ای که خواهانشم و می طلبمش و نمی یابم، از ظلم، از آنان که توانایی آزردن دارند و دریغ نمی کنند.

نمی دانم باید ماس چه ی را م، خدا؟ دنیا؟ جهان؟ زندگی؟ که کمی راحتم بگذارند. انگار دارم به این باور می رسم که نفرین شده ام، طلسم شده ام... بلا پشت بلا. دشمنی پشت دشمنی. سختی ها و پیچ های جدید...

چقدر انسان قدرت تحمل دارد!! چقدر من قدرت تحمل دارم. چقدر زجر کشیدم...

چرا این همه سختی نصیب من شده است؟ چرا دیگری در اوج آرامش و راحتی ست؟ من آرامش می خواهم! راحتی می خواهم....

158 روز بعد

درخواست حذف این مطلب

22 اردیبهشت اومدم تهران!

از تهران اومدن قطعا راضیم!

با رییس حرف زدم و ظاهرا نتیجه نداده!

گواهی صادرشده در 14 فروردین برای عضویت در کتابخانه ملی را بالا ه به کتابخانه ملی دادم  عضو شدم! امروز!

با هـ آشنا شدم و فایلهای صحبت هاش رو گوش دادم و حالم خوب شده! گویی تازه دارم راه صحیح زندگی رو پیدا می کنم.

سری به فایل پایان نامه زدم. بعد از 6 ماه تعطیلی! سردرگمم نمیدونم چی به چیه! 

درد

درخواست حذف این مطلب

آدم ها حق انتخاب دارند. تو روابط با قاطعیت و خشونت تمام میتونن رابطه رو یک طرفه تموم کنند. میتونن اصلا طرف مقابل رو لحاظ نکنن. نمیدونم از خواننده های وبلاگم سی منو میشناسه یا نه. ولی الان میخوام به عنوان یه انسان بگم که دردم اومده. بعد از مدتها باز دردم اومد. 

let's not tolerate

درخواست حذف این مطلب

گاهی وقت ها چیزهای آزاردهنده ای رو تحمل می کنیم که به راحتی میتونیم حذفشون کنیم. بیاید تصمیم ب ... ریم که دیگه تحمل نکنیم! هر چیزی آزاردهنده ست، اون رو از بین ببریم،  یا با اصلاح و تغییر یا با حذف! چیزهایی مثل شرایط زند ... و کار یا رابطه با افراد، یا حتا کوچکترین چیزها  مثل فرم ناخوب قرار گرفتن تخت خوابمون، یا نگهداشتن اشیایی که برامون تداعی گر خاطرات بد هستند! مگه چند بار قراره زند ... کنیم؟! بیاید دیگه تحمل نکنیم!

یار من

درخواست حذف این مطلب

از دیروز میخوام ریز به ریز ویژ ... های یارم رو بنویسم ولی مثل یه تکلیف سخت پشت گوش میندازم. انگار روم نمیشه! انگار نگران قضاوت ... ی باشم! چقدر سخته که یک عمر مدام نگران باشی، نگران دیگران، دیگران، دیگران! پس کی خودم؟ پس کی خودمون؟ پس کی برای خودم زند ... کنم؟ کجا برای خودم زند ... کنم؟ 

*

یار من شباهت زیادی به ف دارد! در واقع یار من همان ف است با چند آپشن اضافه تر.

یار من بسیار خوش صداست. صدای ... را، جذاب و آرامش بخشی دارد.

یار من چهره زیبا و دلنشینی دارد! آشکارا خوش چهره است! نه اینکه به زور مجبور باشم چهره اش را برای خودم توجیه کنم.

یار من کچل نیست! :)  موهای زیبایی دارد!

یار من هیکل خوش فرمی دارد! شکم ندارد و اهل ورزش است!

یار من بدن کم مویی دارد! اصلا بی مو است! چون من میخواهم که یارم بدنش  بی مو باشد!

یار من شغل معقول و مناسب و پر درآمدی دارد! مثلا مشاوره صنعتی! هم پر درآمد هم با وقت آزاد مناسب برای تفریح.

یار من خانواده مهربان و فهمیده ای دارد که من را بسیار دوست دارند و به من محبت می کنند.

یار من ... ا دارد! بله! یار من مثل خودم تحصیل کرده است!

یار من با من هم کلام و هم فکر است! با یارم ساعتها می توانم حرف بزنم - مثل ف -. یار من خوش صحبت است!

یار من باهوش است! هم هوش عقلانی هم هوش هیجانی اش با من هماهنگ است.

یار من دست و دل باز است و برایم به راحتی ... ج می کند و هدیه می دهد.

یار من...

یار من...

یار من...

همه چیز را درباره یارم می دانم اما نمی دانم کجاست!

یارم با دنیای فکری و ذهنی من غریبه نیست! من با یارم مثل دو انسان از دو سیاره متفاوت  حرف نمیزنم! ما حرف های یکدیگر را خوب می فهمیم.

آرزوهای مشترک داریم و ان ... زه مهاجرت و داشتن زند ... بهتر از مهمترین آرزوهای ماست!

یار من پایه سفر و تفریح است!

یار من درکی از هنر و موسیقی دارد!