بی عشق زیستن را جز نیستی چه نام است؟

درخواست حذف این مطلب

سه تا مقاله رو ب فرستادم رفت. خیلی کند پیش میرم. انگار همه جوره کش میام. اضطراب دارم. حالم خوب نیست. دارم با ویرایش شکنجه میشم. تازه آماده چکیده مبسوط  اون مقاله و برگردوندنش به انگلیسی هم مانده. استرس اون رو هم دارم. میخوام بالا بیارم از اینهمه کار به تعویق افتاده.

کتابای کتابخونه هم باز مهلتش گذشت. نمیدونم چرا نوتیف ربات میوت شده بود واقعا نمیدونم و اعصابم خیلی خورد شد.با شرمندگی  زنگ زدم رییس کتابخونه گفت یه کاری میکنه. هنوز که کاری نکرده. برای این هم کلی استرس کشیدم و چلونده شدم. هر بار گوشی رو برداشتم تپش قلب خفم کرد...

برای هزینه مقاله زنگ زدم به اتاق تو ؛ جواب نداد، نبود. برای اونم باز کلی استرس کشیدم. چرا اوضاع اینجوریه؟ من میمیرم با این حجم استرس که!

باید خوب شم! تنها راهش اینه که بگم به درک!

خ معتقده که من یه موجود آویزونم. یعنی من تا حالا عاشق نبودم؟ چسبیده بودم فقط؟ یه موجود چسبیده؟ واژه چسبیده انگار بهتر از آویزونه. سیگار کشیدم دوتا. سیگار خوبم نمیکنه. قبلا خوبم میکرد. ولی الان فقط حس میکنم دارم مزه زهرمار رو تحمل می کنم. اما بازم میکشم... آروم نیستم.

 نمیفهمم یعنی هر عشقی رو که بهش نرسی اسمش میشه چسبندگی؟ اعتیاد؟ عادت؟ ولی اون مطلوب من بود و هست شاید... چرا عشق رو انقدر ببریم بالا و افلاطونیش کنیم. هر دلتنگی ای میشه چسبندگی؟ عاشق شدن یعنی چسبندگی؟ برای ترک عشق ممنوعه باید حتما لجن کنیم؟؟ بگیم عاشق نبودی نیستی! آویزونی؟؟

شاید اصلا اهمیتی نداره که خ چه فکری میکنه و مجبور نیستم هی حرفشو تو ذهنم مرور کنم... فقط کافیه سراغ ف نرم چون این رفتن دردی رو درمان نمیکنه. مسئله اینه!