ذوق زندگی

درخواست حذف این مطلب

✓ آنچه مرا به ذوق می آورد چیست؟

✓ دنیا تزاحم ناقص هاست. همیشه گوشه کار می لنگد.  


دریای سرد و وشان را دیدم. در مجموع سفر خوبی بود. همه لحظاتش جدید بود و البته خوش بود. 

از صبح حال خوبی ندارم. به قول ز از دنده چپ بلند شدم. حوصله ندارم. دلم میخواد برم لباس ب م، اما رمق ندارم. مدام بدنم گرم و سرد میشه. بخشی  از حال ناخوبم مربوط به تغییرات فیزیولوژیکی است... تو این شرایط دلم یک آغوش مهربان و بی چشمداشت میخواد، یک آغوش مادرانه یا شاید عاشقانه... آیا هیچ وقت رخ نخواهد داد؟؟


احساس دلتنگی دارم، دلتنگی برای خودم و همه عواطف و احساساتم. دلتنگ ز کوچولوی درونم تا در آغوشش بگیرم محکم و ببوسمش و همه زخم هایش را نوازش کنم.


همچنان قوی ترین خواسته، درونم همان مردن و نبودن است. حوصله زندگی را ندارم. حوصله هیچ تلاش و خواستنی را ندارم. هیچ چیز حالم را خوب نمیکند، فقط میتوانم گاهی فرار کنم از این حال، به طور موقت...